X
تبلیغات
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
نوشته های ناب ناب

نوشته های ناب ناب
قالب وبلاگ
چقدر کم توقع شده ام...

نه آغوشت رامی خواهم نه یک بوسه نه حتی بودنت را...

همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافی است...

مرا به آرامش می رساند حتی اصطکاک سایه هایمان!!!!

[ سه شنبه نهم آبان 1391 ] [ 15:37 ] [ المیرا ]

پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد.

به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!

صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟

پاسخ شنید: کی هستی؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!

باز پاسخ شنید: ترسو!

پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟

پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن....

و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!

صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!

پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است.



هر چیزی که بگویی یا انجام دهی،زندگی عینا" به تو جواب میدهد؛

 اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب بوجود می آید واگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما بدست خواهی آورد.

هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد!

سخن روز : زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه ، واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ...

آلبرت انيشتين 

[ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 11:9 ] [ المیرا ]
پسر گرسنه اش است ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند

عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند

دست می برد بطری آب را بر می دارد

... کمی آب در لیوان می ریزد

صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
 


پدر این را می داند پسر کوچولواش چقدر بزرگ شده است
[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 11:14 ] [ المیرا ]
وقتی قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود

وقتی نمیتوانیم‌ اشک‌هایمان‌ را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌
و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ میشکند

وقتی احساس‌ میکنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌
... ... و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛

وقتی امیدها ته‌ میکشد
و انتظارها به‌ سر نمیرسد
وقتی طاقتمان‌ تمام‌ میشود
و تحملمان‌ هیچ …

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ که‌ تو
فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ میکنی …

خداوندا
تنها تو را صدا میکنیم
و فقط تو را می خوانیم
[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 0:0 ] [ المیرا ]
به سلامتيه اون پسري که
ده سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت 
بيست  سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت
... ... ... ... ..
سي سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه
باباش گفت چرا گريه ميکني..؟

گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...
[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 10:54 ] [ المیرا ]

امروز قلبم درد گرفته بود...

فکرکنم یه کم تپل شدی و جات تنگ شده!

امروز تولد داداشمه19  سالش شده، انگاری همین دیروز بود که داشتیم تولد 18 سالگیشو جشن میگرفتیم!

به قول معین که تو یکی از آهنگاش میگه:

 عمر گران میگذرد خواهی نخواهی / سعی بر آن کن نرود رو به تباهی

 

 داداش گلم تولدت مبارک

 

[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 11:35 ] [ المیرا ]
چه کسی تو را به خاطر خودت دوست دارد؟

به دنبال کسي باش که تو را به خاطر زيبايي هاي وجودت زيبا خطاب کند نه به
خاطر جذابيتهاي ظاهريت


________________________________



کسي که دوباره با تو تماس بگيرد حتي وقتي تلفنهايش را قطع مي کني


________________________________


کسي که بيدار خواهد ماند تا سيماي تو را در هنگام خواب نظاره کند


________________________________

در انتظار کسي باش که مايل باشد پيشاني تو را ببوسد[حمايتگر تو باشد]


________________________________


کسي که مايل باشد حتي در زماني که درساده ترين لباس هستي تورا به دنيا نشان دهد


________________________________

کسي که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگيرد


________________________________


در انتظار کسي باش که بي وقفه به ياد توبياورد که تا چه اندازه برايش مهم
هستي و نگران توست و
چه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد

حجت

[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 13:17 ] [ المیرا ]

سوختم باران بزن،شاید تو خاموشم کنی

شاید امشب سوزش این زخم هارا کم کنی

آه باران،من سرو پای وجودم آتش است

پس بزن باران،شاید تو خاموشم کنی!!!
[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 10:43 ] [ المیرا ]
تعدادی مرد در رخت کن یک باشگاه گلف هستند... . موبایل یکی از آنها زنگ می زند، مردی گوشی را بر میدارد و روی اسپیکر می گذارد و شروع به صحبت می کند.

 

همه ساکت میشوند و به گفتگوی او با طرف مقابل گوش می دهند!
مرد: بله بفرمایید...

ادامه مطلب
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 0:0 ] [ المیرا ]
روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، 
 تبرش افتاد تو رودخونه وقتي در حال گريه كردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد:
 چرا گريه مي كني؟
هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده.
 
فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. '' آيا اين تبر توست؟ هيزم شكن جواب داد: '' نه "

ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 11:21 ] [ المیرا ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

آشوب همان حس غریبی ست که دارم
وقتی که به لبهای تو لبخند نباشد
در تک تک رگ های تنم عشق تو جاریست
در تک تک رگ های تو هرچند نباشد!
امکانات وب
  • دانلود فیلم
  • دانلود نرم افزار
  • قالب وبلاگ